آیِنه ...

« به نام خدا »


می نِشینم ، پیشِ رویِ ؛ آیِنه ؛

چشمِ دل را رو به خود وا میکنم

از تکلف ، از تعلق ها ؛ به دور ؛

باطنم را ؛ پاک و زیبا میکنم


بی تَمَلُق بی تعارف بی مَجیز ؛

در محک می آورم ؛ اندیشه را

میبرم ، با خود ، کنارِ ؛ آیِنه ؛

پا به پا این قلبِ عاشق پیشه را


برقِ چشمانم ، حکایت دارد ، از ؛

خاطراتِ ، روزهای ؛ عاشقی !

خنده یِ تلخم ولی گویایِ آن ؛

ساده لوحی ، در کمالِ صادقی


کاش میشد ؛ چهره ها چون آیِنه

نقشها را راست ، بِنمایَند ؛ راست

از پلیدی ؛ می گریزد ، تا ؛ ابد ...

هر که داند مقصدِ آخر کجاست !


« مهران اسدپور »


/ 0 نظر / 7 بازدید